تبليغاتX
ایـــام تـنـهــائــی

ایـــام تـنـهــائــی

نام نامی عشق

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل

قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هرکار سخت و کمک تو کارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجاودانه است و بس

ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 22:17  توسط مریم  | 

اگر باران بودم انقدر

مي باريدم تا غبار غم را از

دلت پاك كنم.

اگر اشك بودم مثل باران

بهاري به پايت مي گريستم.

اگر گل بودم شاخه اي از

وجودم را تقديم وجود عزيزت

ميكردم.

اگر عشق بودم آهنگ دوست

داشتن را برايت مينواختم...

ولي افسوس كه

نه بارانم

نه اشك

نه گل

و نه عشق

اما هر چه

هستم.......دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 22:9  توسط مریم  | 


مهم نيست كه بباورهاي عميق و اشتباه چه مدتي با ما بوده اند و يا چه كسي و يا چه كساني آن ها را به ما قبولانده اند و يا چقدر عميق در ضمير ناخودآگاه ما ريشه دوانيده است .
مهم اين است كه باورهاي اشتباه و مزاحم را هر قدر هم كه عميق باشند مي توان از ريشه در آورد و به بيرون پرتاب كرد .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:28  توسط مریم  | 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

                                                  «دکتر علی شریعتی»  


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:54  توسط مریم  | 

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است.

 او به من گفت:

 غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن.

 من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در

جعبه طلایی!

 با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه

 سیاه کاسته می شد!

 در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!!

 جعبه را به خدا نشان دادم گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟!

  خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

 از او پرسیدم : خدایا،چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا این جعبه طلایی و این حعبه سیاه سوراخ را؟

و خدا فرمود:

بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آن است که قدر شادی هایت را بدانی

 و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:26  توسط مریم  | 

 

دیگه سعی کردم اینو کاملا درک کنم:

             در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد....

                         هر چه بالاترروی کوچکتر خواهی شد.....

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:17  توسط مریم  | 

 

امروز داشتم فکر می کردم یاد این جمله افتادم.....

همیشه در یک ارتفاعی از جو ابر وجود نداره....

اگه دیدی آسمون دلت ابریه.....

 بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی.....

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:12  توسط مریم  | 

ياد بگیریم كه: 


 1- با احمق بحث نكنیم و بگذاریم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

   با وقيح جدل نكنیم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه
 مي‌كند.


  3- از حسود دوري كنیم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید.


  4- تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا می کند، ترجيح دهیم

5- از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است

 6- بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.


7- کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.


  8- از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.


  9- دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.


 10- از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.  

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:45  توسط مریم  | 

 

میکنم انچه که سهراب بکرد
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد از این خاک غریب
دل من خسته شده از کینه
شده این شهر قفس
مردمش پر نزنن
تیره دلان
میروم جای دگر
من که پرواز ندانم
پس به دریا بزنم دل
جای من اینجا نیست
میروم تا که بیابم جای
که در ان مردم ان
در پی منفعت از پی تو احوال نجویند
یا نباشد دلشان سنگ که جوابت ندهند
میروم تا که بیابم جای
که در ان مردم ان
همشان یک رنگ
دلشان صاف زه هر کینه
لبشان پر شود از خنده
چشمشان اشک نریزد مگر از شوق وصال
سینه شان پر زه امید
نه زه اندوه غم رفتن یار
میروم تا که بیابم جای
که در ان هر کوچه
پر زه چند پیچکو یاس
کفتران بر سر بام
بلبلان وقت اذان نغمه کنان
نشود قطع درختی در ان
که بسازند بجایش برج کلان
خانه ها کاه گلی
مردمش مثل قدیم
ساده و بی کبرو ریا
دست هر عاشقی در دست دلش
بروند تا ته کوچه
دستشان شاخه ی گل از جنس
امید
میکنم انچه که سهراب بکرد
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد از این خاک غریب
میروم که در این دریا ها
رنگ این شهر نبینم هرگز
دگر هیچ راه ندارم
قایقی باید ساخت...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:15  توسط مریم  | 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:48  توسط مریم  |